غزل
امشب به قصه ی دل من گوش می دهی
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی
ه.ا.سایه
چون سنگ صدای مرا گوش می دهی
سنگی و نا شنیده فراموش میکنی
رگبار نو بهاری خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه های مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگ های مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهموش میکنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها فروغ تو بنشت و رنگ باخت
او را به سایه ها از چه سیه پوشی می کنی ؟

کسی که عاشق باشد و عفاف ورزد و بمیرد شهید از دنیا رفته.
«حضرت محمد ص»
پروردگارا دانا آن قلب پاک را دوست همی دارد که کانون
عشق و عفت و کان صمیمیت و یکرنگی است.
«حضرت محمد ص»
پروردگارا ما را قرار بده از کسانی که درخت های عشق و
محبت در دل های آنها ریشه داونده است و سوزش محبت تو
اطراف دل های آنها قرار گرفته است.
«امام سجاد ع »
مرده بدم ،زنده شدم گریه بدم ،خنده شدم،
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم.
«مولوی»

+ نوشته شده در ساعت   توسط شهریار
|
